الحر العاملي ( مترجم : افراسيابى )
29
جهاد النفس ( فارسى )
و امّا حقّ زيردستان تو اين است كه بدانى آنها به خاطر ناتوانى خود و توانايى تو رعيّت تو گشتهاند پس واجب است كه در بين آنان به عدل رفتار كنى و براى آنان چون پدرى مهربان باشى و نادانى آنان را ببخشايى و در كيفر نمودن آنان شتاب نكنى و خداى عزّ و جلّ را بر قدرت و تسلّطى كه بر ايشان به تو داده است سپاسگزار باشى . و امّا حقّ آنان كه سرپرستى علمى ايشان را به عهده دارى اين است كه بدانى خداى عزّ و جلّ تو را در آموختن دانشى كه به تو عطا فرموده متولّى و سرپرست آنان قرار داده و از خزانهء علم درى بر تو گشوده پس اگر در تعليم و آموزش آنان نيك بكوشى و براى آنان دروغ نبافى و از [ قدر ناشناسى ] آنان ملول و دلتنگ نگردى خداوند از فضل خود بر تو زيادتى [ از علم و ايمان ] را عطا مىفرمايد و امّا اگر دانشت را از مردمان دريغ داشتى يا آنگاه كه آنان خواهان دانش تو هستند با دروغبافى آنان را متحيّر و سرگردان سازى بر خداى عزّ و جلّ سزاوار است كه دانش و درخشندگى آن را از تو بگيرد و جايگاهت را در دلها بىاعتبار سازد . و امّا حقّ همسرت اين است كه بدانى خداوند عزّ و جلّ او را مايهء آسايش و آرامش تو قرار داده و او نعمتى از جانب خداى عزّ و جلّ براى توست پس او را گرامى بدارى و با او مدارا كنى اگر چه حقّى كه تو بر او دارى بسى لازمتر است پس بر توست كه با او به مهربانى رفتار كنى زيرا او اسير توست و بايد او را اطعام نموده و جامه بپوشانى و هر گاه نادانى نمود مورد بخشش قرارش دهى . و امّا حقّ مملوك تو اين است كه بدانى او نيز آفريدهء پروردگار توست و فرزند پدر و مادر تو ( يعنى فرزند حضرت آدم و حوّا است ) و گوشت و خون تو است تو مالكش نيستى به اين دليل كه تو او را آفريده باشى نه خدا ، و تو هيچ يك از اعضاى او را نيافريدهاى و روزى او را از دل طبيعت تو بيرون نياوردهاى ولى خداوند عزّ و جلّ كار او را به تو واگذاشت سپس او را مسخّر تو گرداند و تو را بر او امين قرار داد و او را به امانت نزد تو نهاد تا او آنچه از مال و دارايى كه تو به او مىدهى برايت نگهدارى كند ، پس تو نيز به او نيكى كن چنان كه خداوند به تو نيكى نموده است و اگر در نظر تو ناپسند است به جاى او مملوك ديگرى بگير و مخلوق خداى عزّ و جلّ را عذاب مده و هيچ نيرويى نيست مگر به يارى خدا . و امّا حقّ مادرت اين است كه بدانى او زمانى تو را حمل كرد كه با آن وضعيّت كسى ديگرى را حمل نمىكند و به تو از ميوهء قلب خود چيزى را كه هيچ كس به كسى ديگر نمىبخشد عطا كرد و با تمامى اعضاى خود تو را نگهدارى نمود و باكى نداشت از اينكه تو گرسنه شوى و غذايت دهد و تشنه شوى و سيرآبت كند و عريان باشى و تو را بپوشاند و آفتاب بر تو بتابد و او سايه بر تو افكند ، و به خاطر تو از خواب كناره گرفت .